|
تمام آنچه از من باقیست...
سنگی بر پیشانیِ سنگیِ کوهی خورد؛سنگ شکست،کوه خندید.روزی کوه می شکند...خواهی دید. |
||||||||
|
|
|
|||||||
|
درباره وبلاگ
امروز دانستم که نمی توان خورشیدی دوباره ساخت.پس به رنگ سرخ،خورشیدی بر سقف کلبه ی گلین خود کشیدم.اما نمی دانم چگونه می توانم همه ی مردم را در کلبه ی کوچک خود جای دهم،شاید کسانی در این میان کشته شوند... فهرست اصلی نوشته های پیشین طراح قالب |
مرا چه شده است که دیگر نام عروسک هایم را از یاد برده ام؟!
نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت
هم بازی هایم را گم کرده ام. در کوچه هایی که خانه های ویلایی، دیوارهای کاه گلی را بلعیده اند... چکمه های رنگی ام را در انبار خاطرات یافتم که پاهای بالیده ام را نمی فهمند...
نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت
خسته ام از بازی عروسک ها... عروسک های شنی، عروسک های گلی... که در قالب پوشالی زمان، آوار می شوند!
نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت
صدای سکوتت می آید از لای نسیم که بی خیال چشم هایم را می برد تا نا کجا! نا معلوم! و آنجا رهایم می کند، بی نشان!
نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت
راست هایت را شنیدم ... برگرد ... حرف بزن! دروغ بگو...
نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت
قطار آنقدر دیر رسید که همه رفتند حتی من! خوب که فکر می کنم انتظار باز آمدنت را در ایستگاه جا گذاشته ام...
نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت
سرگردان،
نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت
دیر می رسیم
زود می رویم سالها چه پرشتاب به یاد می آیند چه دیر از یاد می روند رفته اند؟...
نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت
باز گشته ام از سفر،
سفر از من باز نمی گردد...
نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت
آنقدر زمین خورده ام که بدانم برای برخاستن نه دستی از برون که همتی از درون لازم است حالا اما... نمی خواهم برخیزم در سیاهی این شب بی ماه می خواهم اندکی بیاسایم فردا فردا برمی خیزم وقتی که فهمیده باشم چرا زمین خورده ام...
نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت |
|||||||
|
|
|
|
|
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
|
||