تبليغاتX
تمام آنچه از من باقیست...
 

 

تمام آنچه از من باقیست...

 

 

سنگی بر پیشانیِ سنگیِ کوهی خورد؛سنگ شکست،کوه خندید.روزی کوه می شکند...خواهی دید.

 

 

             

 

 

درباره وبلاگ

امروز دانستم که نمی توان خورشیدی دوباره ساخت.پس به رنگ سرخ،خورشیدی بر سقف کلبه ی گلین خود کشیدم.اما نمی دانم چگونه می توانم همه ی مردم را در کلبه ی کوچک خود جای دهم،شاید کسانی در این میان کشته شوند...

×××××××××××××××××××
مدتهاست كه ديگر نوشتن را فراموش كرده ام

مطالب وبلاگم نوشته ي خودم نيست

قرض گرفته ام...اين دفعه هم نشد كه خودم بنويسم

...باشد

همه اش از دوستان بماند،تا بعد

شايد روزي توانستم دوباره مثل قديم بنويسم


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385


طراح قالب

H A M E D


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

     

مرا چه شده است که دیگر

نام عروسک هایم را از یاد برده ام؟!

 

نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت



هم بازی هایم را گم کرده ام.

در کوچه هایی که خانه های ویلایی،

دیوارهای کاه گلی را بلعیده اند...

چکمه های رنگی ام را

در انبار خاطرات یافتم

که پاهای بالیده ام را نمی فهمند...

 

 

نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت



خسته ام از بازی عروسک ها...

عروسک های شنی،

عروسک های گلی...

که در قالب پوشالی زمان،

آوار می شوند!

 

 

نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت



صدای سکوتت می آید

از لای نسیم

که بی خیال

چشم هایم را می برد

تا نا کجا!

نا معلوم!

و آنجا رهایم می کند،

بی نشان!

 

نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت



راست هایت را شنیدم

...

برگرد

...

حرف بزن!

دروغ بگو...

 

نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت



قطار آنقدر دیر رسید

که همه رفتند

حتی من!

خوب که فکر می کنم

انتظار باز آمدنت را

در ایستگاه جا گذاشته ام...

 

نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت



سرگردان،
بر فراز چشم هایم می رقصند
ارواحی
که لباسی از ابر دارند،
و من
چشم دوخته ام به چشم تو
كه از زنبيل تابستان،
شوقي شيرين،
به من تعارف مي كني.

 

نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت



دیر می رسیم

زود می رویم

سالها چه پرشتاب

به یاد می آیند

چه دیر از یاد می روند

رفته اند؟...

 

نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت



باز گشته ام از سفر،

سفر از من

باز نمی گردد...

 

نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت



آنقدر زمین خورده ام که بدانم

برای برخاستن

نه دستی از برون

که همتی از درون

لازم است

حالا اما...

نمی خواهم برخیزم

در سیاهی این شب بی ماه

می خواهم اندکی بیاسایم

فردا

فردا

برمی خیزم

وقتی که فهمیده باشم چرا

زمین خورده ام...

 

نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت



 

 

 

 

 

 

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I