|
تمام آنچه از من باقیست...
سنگی بر پیشانیِ سنگیِ کوهی خورد؛سنگ شکست،کوه خندید.روزی کوه می شکند...خواهی دید. |
||||||||
|
|
|
|||||||
|
درباره وبلاگ
امروز دانستم که نمی توان خورشیدی دوباره ساخت.پس به رنگ سرخ،خورشیدی بر سقف کلبه ی گلین خود کشیدم.اما نمی دانم چگونه می توانم همه ی مردم را در کلبه ی کوچک خود جای دهم،شاید کسانی در این میان کشته شوند... فهرست اصلی نوشته های پیشین طراح قالب |
رخت سبز پوشید حیاط کوچک خانه مان، و عطر یاس، لابلای برگها... اما تو؛ نیامدی... می بندم پنجره ی بی نگاه را خورشید را هم نمی خواهم! می دانم... نمی آیی!
نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت
به آسمان نگاه می کنم، به ابر های سرگردان، به کفشهایم، ... می دانم! آمدنت را نخواهم دید...
نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت
صبح خاموشی است و تنها کفشدوزک پیری با خاطرات متعفنش از جاده عبور می کند!
نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت
با هم پریدیم ؛ تو زیر سقف خانه تان گیر کردی ، و من به بی خانمانی ام ایمان آوردم!
نوشته شده توسط نعیمه در ساعت موضوع: | لینک ثابت |
|||||||
|
|
|
|
|
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
|
||